تمام مطالب برچسب : بهادر یگانه

راز دل (بهادر یگانه)

راز دل (بهادر یگانه)

picture نویسنده :
راز دل (بهادر یگانه)

شعر عاشقانه و زیبای بهادر یگانه ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من این سکوت مرا ناشنیده مگیر ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر سوز و ساز دلم را ندیده مگیر امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی سایه از سر من تا سپیده مگیر ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم وقت دیدن او ، راه دیده مگیر دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند به جز این اشک سوزان ، […]

ادامه مقاله
بسکه از حیرت فرو ماندم به کار خویشتن (بهادر یگانه)

بسکه از حیرت فرو ماندم به کار خویشتن (بهادر یگانه)

picture نویسنده :
بسکه از حیرت فرو ماندم به کار خویشتن (بهادر یگانه)

بسکه از حیرت فرو ماندم به کار خویشتن کار خود کردم رها با کردگار خویشتن همچو گیسو، خانه بر دوشی سزاوار منست کز پریشانی گره بستم بکار خویشتن گردباد بی سر انجامم که از دیوانگی بر سر خود ریزم از حسرت غبار خوبشتن شمع بی پروانه را مانم که از بی همدمی هرچه دارم اشک میسازم نثار خوبشتن با چه امّیدی به رویای خزان دل خوش کنم؟ من که از کنج قفس دیدم بهار خویشتن مستی من مستی می نیست شور عاشقیست سر نگیرم سر چو چشمت از خمار خویشتن هیچکس بر آتشم آبی نزد جز اشک من هم غم خویشم من و هم غمگسار خویشتن سینه ی من گور عشق و آرزوها بود و من روزگاری زنده بودم در […]

ادامه مقاله
سرم دادی و سامانم ندادی (بهادر یگانه)

سرم دادی و سامانم ندادی (بهادر یگانه)

picture نویسنده :
سرم دادی و سامانم ندادی (بهادر یگانه)

سرم دادی و سامانم ندادی به جز بخت پریشانم ندادی خدایا هرچه اشک اندر جهان بود به من دادی و دامانم ندادی چو شمع کاروان آواره ماندم شبم دادی شبستانم ندادی دلی خونین به من دادی چو غنچه ولی لبهای خندانم ندادی خدایا هرکجا درد دلی بود به من دادی و درمانم ندادی زدی صد چاک غم بر سینه ی من ولی چاک گریبانم ندادی به من بخشیده ای گنج سخن را ولی یار سخندانم ندادی من از این جان درد آلوده سیرم که جان دادی و جانانم ندادی منبع : beytoote

ادامه مقاله